تبليغاتX
سلول انفرادي
دستهایم را در جیبم می گذارم

چون دستفروشی که چیزی در بساط ندارد

تنها می گردد

که بگردد

نخی می گیرانم

و به دردی می روم

که هی پیچ می خورد و

                   هیچ

هر چه آتش هست از گور همین لب ها بالا می رود

و درازی عمر آدم را توی این خیابان ها هی دراز می کند

مرا رها کن کودک آدامس فروش

و دستفروشی که می گردد

نخی دیگر

و از پله های مستراحی عمومی بالا می روم

هی میروم

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 18:21  توسط الف. |